۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

از دست نوشته ها: اگر هزاران هزار اسماعیل هم داشته باشم حاضر نمی شوم یکی را در راه تو قربانی کنم حتی اگر بدانم گوسفندی خواهی فرستاد تا اسماعیل خویش را قربانی نسازم من خدایی را که قربانی می طلبد که با خون به شوق می آید , دوست نمی دارم من در جستجوی خداوندی هستم که قلبش لبریز از عشق باشد و دوستدار انسان و دریغا که نمی یابم خدایی نبوده نیست نخواهد بود...

از دست نوشته ها:
اگر هزاران هزار اسماعیل هم داشته باشم
حاضر نمی شوم یکی را
در راه تو قربانی کنم
حتی اگر بدانم
گوسفندی خواهی فرستاد
تا اسماعیل خویش را
قربانی نسازم
من خدایی را که قربانی می طلبد
که با خون به شوق می آید ,
دوست نمی دارم
من در جستجوی خداوندی هستم
که قلبش لبریز از عشق باشد
و دوستدار انسان
و دریغا که نمی یابم
خدایی نبوده
نیست
نخواهد بود...


۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

شیوع بیماری پوستی در بند هشت اوین؛ نگرانی زندانیان و خانواده‌ها ...

ـشیوع یک بیماری پوستی واگیردار در بند هشت اوین و عدم رسیدگی، زندانیان و خانواده‌های آنان را نگران کرده است. به گفته یکی از زندانیان طی هفته گذشته سه تن به این بیماری دچار شده‌اند.
به گزارش کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی به نقل از هرانا، از علائم این بیماری پوستی، زائده‌هایی شبیه یک زخم کهنه است که معمولا از روی شکم شروع می شود و با خارش زیاد همراه است.
یکی از زندانیان در این باره گفته است: “ابتدا بچه ها فکر کردند که بیماری گال است ولی بعد از مقایسه با علایم گال متوجه شدیم که گال نیست و بیماری جدیدی است.”
تشخیص دقیق و رسیدگی احتمالی نیز، هنوز از سوی بهداری زندان انجام نشده است.
تعداد زیادی از زندانیان سیاسی-عقیدتی هم اینک برخلاف اصل تفکیک جرائم در بند هشت زندان اوین و در کنار مجرمین غیرسیاسی و بععضا خطرناک نگهداری می شوند.
عدم رعایت اصل تفکیک جرائم، ازدحام و جمعیت چند برابر ظرفیت و مشکل کف خوابی، وضعیت بهداشت نامناسب و شیوع انواع بیماری، ضعف سامانه گرمایشی و سرمایشی، محدودیت امکانات کتابخانه و بدرفتاری با زندانیان، بخشی از مشکلاتی است که زندانیان و خانواده های آنان تا کنون به شکل های مختلف به آن اعتراض کرده اند.
تعدادی از زندانیان قدیمی بند هشت اوین را «بدترین بند و تبعیدگاه زندانیان سیاسی» توصیف کرده اند ...



تنها مذهب قابل اطمینان : .. انسانیت و انصاف ..



برگزاری مانور برخورد با "اغتشاش" کارگران در کارخانه‌ها در استان گلستان توسط اراذل و اوباش بسیج ... !!!!! (مملکت بی صاحاب و بی در و پیکر به این میگن ..!)

آن‌گونه که وب‌سایت محلی "کلاله‌خبر" نوشته، روز جمعه (۱۶ بهمن-۵ فوریه) در جریان "رزمایش فجر انقلاب گردان‌های بیت‌المقدس" در شهرستان کلاله واقع در استان گلستان، نیروهای "بسیج ضد اغتشاش" با کارگران یک کارخانه که دست به "اغتشاش نمایشی" زده بودند برخورد کردند.
آن‌گونه که در تصاویر دیده می‌شود، در این مانور، در میان بسیجی‌ها، افراد نوجوان نیز حضور داشتند... !!





نظامی که مبتنی است بر حجاب اجباری و محدودکردن روابط انسانی زن و مرد، و معتقد است مردان نباید هنگام گفت‌وگو با زنان به چهره‌شان نگاه کنند! و باید چشم به دیوار بدوزند تا مبادا مرتکب گناه بشوند! و زنان نیز باید به گونه‌ای لباس بپوشند که هنگام راه‌رفتن برجستگی‌هاشان آشکار نشود و زنان و مردان را مانند پنبه و آتش می‌دانند که نباید در محیط‌های سربسته با هم تنها باشند و صدها توصیه‌های اخلاقی ِ این‌گونه، لاجرم مردانی به وجود می‌آورد که به زنان جز به شکل سوژه‌های جنسی نمی‌نگرند و"اساسا فهمی از رابطه‌ی انسانی بین زن و مرد در چنین نگاه و بینشی باقی نمی‌ماند". ..

ماجرای شینا شیرانی «تفاوت فرهنگی» است!
شینا شیرانی، کارمند و یکی از مجریان شبکه‌ی «پرس تی‌‌وی» شبکه برون‌مرزی صدا و سیمای جمهوری اسلامی است.
«حمیدرضا عمادی»، مدیر خبر شبکه «پرس تی‌وی» است او در یک مکالمه‌ی تلفنی از هم‌کار خود شینا شیرانی که کارمند او است و عمادی رئیس او محسوب می‌شود می‌خواهد که با او سکس تلفنی داشته باشد. شینا شیرانی که بارها به وسیله‌ی عمادی در محیط کار خود مورد آزار جنسی قرار گرفته است از این خواسته‌ی عمادی امتناع می‌ورزد. او در نهایت تصمیم می‌گیرد که فایل صوتی مکالمه عمادی را ضبط کند و آن را منتشر کند. شیرانی با انتشار ویدیوئی ماجرا را به طور کامل شرح می‌دهد.
سردار سرتیپ ۲ پاسدار رضا زارعی، فرمانده پیشین نیروی انتظامی استان تهران یکی از افرادی بود که همزمان با چند زن در خانه‌ای در سال ۱۳۸۶ بازداشت شد. او بعدها اذعان کرد که با این زنان نماز جماعت برگزار می‌کرده است.
حکمت الله قربانی دیپلمات ارشد ایرانی در سفارت جمهوری اسلامی ایران در استخری در برزیل چند دختر نوجوان را مورد آزار جنسی قرار داد که پس از این رسوایی اخلاقی این اتهام جنسی را ناشی از «اختلاف فرهنگی» دانست.
دیگرانی نیز ماجرا را این‌گونه دیده‌اند که نظام فرهنگی و فکری‌ای که مبتنی است بر حجاب اجباری و محدودکردن روابط انسانی زن و مرد و معتقد است مردان نباید هنگام گفت‌وگو با زنان به چهره‌شان نگاه کنند و باید چشم به دیوار بدوزند تا مبادا مرتکب گناه بشوند و زنان نیز باید به گونه‌ای لباس بپوشند که هنگام راه‌رفتن برجستگی‌هاشان آشکار نشود و زنان و مردان را مانند پنبه و آتش می‌دانند که نباید در محیط‌های سربسته با هم تنها باشند و صدها توصیه‌های اخلاقی ِ این‌گونه لاجرم مردانی به وجود می‌آورد که به زنان جز به شکل سوژه‌های جنسی نمی‌نگرند و اساسا فهمی از رابطه‌ی انسانی بین زن و مرد در چنین نگاه و بینشی باقی نمی‌ماند.
این مردان که تربیت‌های فرهنگی مناسبی ندارند از گزینش‌های سفت و سخت نظام سربلند بیرون می‌آیند و تعهد خود را در نظامی که تعهد برتر از هرگونه تخصصی است به اثبات می‌رسانند و می‌رسند به جایی که عمادی رسید. این آن چیزی است که آزار جنسی در محیط‌های کاری را در نظام توتالیتر و مردسالاری مانند ایران با سایر نظام‌های دموکراتیک و مردم‌سالار متمایز می‌کند.
اما در ماجرای شینا شیرانی در این روزها بخش دیگری از عمق فاجعه‌ی فرهنگی مردسالار جلوه‌گر می‌شود. افرادی که متاسفانه تعداد آن‌ها کم هم نیست در مواجهه با موضوع آزار جنسی یک زن به وسیله‌ی یک مرد این‌گونه استدلال می‌کنند که «بله! این زن خودش نیز مشکل داشت که آن مرد با او این‌گونه برخورد کرد و آن مسیج‌ها را داد و تلفنی آن‌طور صحبت می‌کرد». این نگاه و نظر، برای بیش‌تر ما شناخته‌شده است. این‌ نظرها که بعضا از سوی کسانی ابراز می‌شود که از منتقدان نظام اسلامی نیز هستند تفاوتی با نگاه فلان امام جمعه ندارد که تجاوز به زنان را نتیجه‌ی بدحجابی زنان می‌داند و یا معتقد است که متلک‌گویی مردان و آزار زنان در خیابان‌ها به دلیل رفتار نامناسب خود زنان است.
این‌نظرات شاید زشتی‌اش از رفتار کسی مانند عمادی و دیگر آزارگران جنسی کم‌تر نباشد. چرا که امثال عمادی در بستر فکری‌ای رشد می‌کنند و احساس امنیت می‌کنند و خطا می‌کنند که در هر صورت معتقدند زنان مقصر هستند.
 ***********************************************

نظامی که مبتنی است بر حجاب اجباری و محدودکردن روابط انسانی زن و مرد، و معتقد است مردان نباید هنگام گفت‌وگو با زنان به چهره‌شان نگاه کنند! و باید چشم به دیوار بدوزند تا مبادا مرتکب گناه بشوند!
و زنان نیز باید به گونه‌ای لباس بپوشند که هنگام راه‌رفتن برجستگی‌هاشان آشکار نشود و زنان و مردان را مانند پنبه و آتش می‌دانند که نباید در محیط‌های سربسته با هم تنها باشند و صدها توصیه‌های اخلاقی ِ این‌گونه، لاجرم مردانی به وجود می‌آورد که به زنان جز به شکل سوژه‌های جنسی نمی‌نگرند و"اساسا فهمی از رابطه‌ی انسانی بین زن و مرد در چنین نگاه و بینشی باقی نمی‌ماند". ..







37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛ تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ، بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت . او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند . کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ، اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛ دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت . حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند . درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد . بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟ امروز از او دختري مانده است به نام بهار ، به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ، به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند . و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی.... بر گرفته از صفحه طهران قدیم

37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم
او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛
تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران
با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،
بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه
کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در
زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند .
کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ،
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛
دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .
حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .
درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟
امروز از او دختري مانده است به نام بهار ،
به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ،
به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند .
و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی....


 بر گرفته از صفحه طهران قدیم...