۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

اندر کرامات شیخ ما ... !


شیخی را گفتند:
دختران ما در امارات خريد و فروش می‌شوند!
فرمود: ملالی نیست ،
شيوخ آنجا برادران مايند و تجارت با آنان حلال !!

گفتند: سن فحشا به دوازده سال رسيده...
شیخ فرمود: خیالی نیست .. سن تكليف نه سال است!

گفتند: فقرا كليه هاشان تمام شد، قلب‌ها را می فروشند!!
شیخ فرمود: اشکالی نیست .. فقط ايمانشان را نفروشند !!

مریدان گفتند: جوانان غرق اعتیاد و افیون شده اند!
فرمود: مادام که در مجالس مختلط لهو و لعب نکنند ملالی نیست !

گفتند: مردان سه جا کار می کنند و از مردی رفته اند اما همچنان مقروض و بدهکارند!
شیخ فرمود: هنوز از دوازده شب تا اذان صبح زمان کافی برای نماز شب دارند پس اشکال وارد نیست !!

گفتند: مردم از فقر و بدبختی و بی عدالتی افسرده و گریان و نالانند !
شیخ فرمود: مرحبا .. بسیار گریه کنید تا گناهانتان آمرزیده شود !!

ناگاه مریدی عربده زد: 
وا مصیبتا ...
وا اسلاما... 
در میدان ولیعصر چند تار موی ضعیفگان بیرون همی زدندی...!
شیخ خشمگين شد و کف بر دهان آورد و ناسزا گفت و هروله کنان و خشتک دران براه افتاد و مریدان نیز زنجیرها و قمه ها برداشتندی و عربده کشان همراه با دبه های ٤ لیتری اسید، به قصد ارشاد! به موقعیت اعزام شدندی ... !!!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر