۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

اسفالت و فریادِ «ندا بمون» هیچوقت فراموش نشد ...


مامورا و لباس شخصیا اقدام به پرتابِ گاز اشک‌آور به سمتِ مردم کرده بودن و موتورسواران و بسیجی ها هم به سمت مردم یورش میبردند,مردم اسفالت های خیابونِ خسروی تا صالحی رو
می دویدن.چندنفر ترسیده بودن که باید چه کاری کنن.صدای گلوله زیادتر شده بود. اسلحه ها در دستِ ماموران و بسیجی ها و لباس شخصیا بود.
مامان هاجر : ندا دلشوره دارم امروز نرو بیرون
+ مامان آخرش یه دونه گلولست که زود تموم میشه

صدای شلیک ها بیشتر شده بود.حصاری از گاز,دود و گلوله برای مردمی که هـمه سلاحشان مُشت های اعتراض بود کشیده شده بود.صدای گلوله ها تمومی نداشت تا اینکه خون از سینه نـدا فواره زد.سرش رو پایین آورد و سینه خودش رو نگاه کرد,به خونی که فواره میزد نگاه کرد و بروی اسفالت افتاد.اون 7دقیقه فریادهای «ندا بمون» و اون خونی کـه همه صورتش را قاپید تا همیشه در یادم باقی میمونه.
ساعتی بعد به مامان هاجر زنگ زدند و گفتن پای ندا تـیر خورده نگران نباشید.

شـبِ عـید بـود.آقا و خانمِ میانسالی با لباسی شیک و چشمایی لرزون سـرِ مزاری روی سنگای لگد شده و خاکی نـشسته بـودن.هـرکسی که رد مـیشد چندلحظه ای وایمیستاد و یـه شـمع روی اون سنگِ قبر مـیذاش و آهسته حرفی با پـدرمادر مـیزدن و مـیرفتن. عطش داشتم,بـدونِ حسِ کنجکاوی ازونجا دور شـدم.از لابه لای درختا و مـقبره ها میرفـتم. فک میکنم نـیم ساعتی شده بـود کـه قـدم میزدم تـا بـه همه بستگانم سر بزنم.هـمه جا تـاریک شده بـود ولـی پـُر بود از بـوی گل, روشنایی شمع و شعله هایی محفوظ شده کـه هـیچ بادی قدرتِ خاموش کـردنشون رو نداشت.
بـه اطرافم نگا کـردم.یـه روشنایی خـیلی بـزرگی ازون دور مشخص بـود. شبیه به یه محفل بود.بـه طرفِ اون نورا و روشنایی میرفتم ولـی داشتم بـه هـمونجایی مـیرسیدم کـه نـیم ساعت پیش ایستاده بـودم.هـمون جـایی کـه اون خـانم و آقای میانسال با ظاهری شیک و چشمی لرزون روی سنگ های خاکی نـشسته بـودن.
شـوکه شدم.چیزی که میدیدم باورش سخت بود.نه تنها اون قـبر پـُر از شمع شده بـود بلکه تـمومِ اطرافِ اون قـبر پُر از شـمع و عطرِ گلای یـاس و مـریم شده بـود. نـزدیک تر شـدم مـزار رو دیـدم.
نوشته بـود نـدا آقا سلطان
مردمِ نازنینم هرگز آخرین «نـدای ندا» و اون اسفالتهای خونین و اون فریادهای «ندا بمون» رو فراموش نمیکنند.
تولدِ ندا اقاسلطان مبارکــ

«چندشب پیش خوندم مادری نوشت: «پسرم بعد از 17ماه از زندان با وثیقه آزاد شد.امید به خونه اومد»
عکسِ مادر و پسرش امید در بغلِ هم بود.عکسُ لحظاتِ طولانی نگاه کردم.مادر ایستاده بود و پسرش کنارش,مادر سرش رو گذاشته بود روی سینه پسرش و لبخند میزد.اون لبخند هیچوقت یادم نمیره.
رفتم توی فکر,میشه سعید زینالی هم پیدا بشه.خبری شه. سعید برگرده مادرش چه حالی میشه.چجوری بغلش میکنه.چجوری لبخند میزنه.آخه سعید و امید در عددِ 17مشترک بودند اما فرقی داشتند کـه امید بعد از «17ماه» آزاد شد اما سعید بعد از «17سال» پیدا نشد.
ساعتی بعد خوندم کـه مادری مثلِ همیشه چشم شست و شبونه از دلتنگیش نوشت
«برای پسرِ شهیدم امیرارشد
کاش تو هم زندونی بودی مادر»
به امید گفتم «میدونی چقد مردم نگرونتون بودن؟ این همه احساسِ خوبِ مردم بخاطرِ امیدشونه.بخاطرِ شماس.خوش اومدین به خـونت»
دلم میخواس براش بگم عطر و بوی مصطفی,امیرارشد, شهرام,نـدا, ستار,ریحان, سعید و آتنا رو با خودت آوردی.اومدی و با خودت دنیا امید آوردی.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر